من: باز حتما دهن لقی کرده که رفتم شیراز این دوستشم فهمیده اومده اینجا...... ول کن نیس که......
میشا: شماره ات رو داره؟
من: نه بابا بهش ندادم.......
میشا: خوب کردی!
من: میدونم!
رفتیم سمت بوفه تا یه چایی کوفت کنیم که میلاد رو دیدم که چند تا دختر دورشن و داره عشوه خرکی میان!!!!!
من: این دخترا ول کن نیستن؟!
میشا: اوا شقایق غیرتت قلنبه شد؟!
من: آره یعنی چی آخه!
میشا: خاک به سرم شقی عاشق شدی رفت!
من: خفه شو بابا!!!!!!! تو که زودتر جنبیدی!
میشا: شقایق ، پرهام اومد بازم.......
من: ای بره گورشو گم کنه لامصب!
میشا: میدونی خدارو شکر آرش اینجا نیستا........
من: نگو سقت سیاهه الان اونم پیداش میشه ها!
میشا: خدا نکنه زبونتو بگاز!
پرهام اومد و روی صندلی کنار من نشست و گفت:
ـ اجازه هست!؟
من: به! زحمت کشیدی تو که نشستی پس اجازت دیگه چیه آقا!؟
پرهام: ببخشید دیگه..... میشا خانوم میشه من با شقایق تنها باشم.......
میشا: نه نمیشه..... (و یه لبخند گل و گشاد تحویلش داد!)
به میلاد نگاه کردم و بعد به میشا...... نمیدونم چرا دلم میخواست حرصش رو درآرم!
میشا انگار فکرم رو خوند و لبخند زد و رو به پرهام گفت:
ـ حالا که فکر میکنم میبینم میشه شما دوتا رو تنها بذارم!
آخ دمت گرم میشا!
من: خب امرتون آقای محبی؟!
پرهام: ببخشید اشکان گفت که اومدید شیراز...
من: بله کور که نیستید!
پرهام: امم بله اگه دنبال خونه میگردید من درخدمتما!!!!!
من: مسلما وقتی اشکان گفته اومدم شیراز پس باید گفته باشه که خوابگاه هم پیدا کردم!
پرهام یکم سرش رو آورد جلو و نزدیکم شد و گفت:
ـ منو خر نکن ! میدونم خونه گیرتون نیومده! من خونه دارم میتونیم همخونه باشیم اما فقط من و شما!
من بلند شدم و با کیفم دستمال کاغذی رو میز زدم تو سرش و گفتم:
ـ خفه شو مرتیکه اشغال .......... واقعا اشکان تو دوست یابی نمره اش صفره!
و پا شدم و رفتم پیش نفس اینا........
نفس: چی میگفت بهت؟!
من همه چیو واسش تعریف کردم و اونا هم شروع کردن به بد و بیرا گفتن......
به میلاد نگاه کردم که با عصبانیت به من چشم دوخته بود...... با نگاهش میگفت میریم خونه دیگه !!!!! هی وای من نمیرم خیلیه!!
میشا :
یکم که با بچه ها تو بوفه چایی کوفت کردیم و اون عشوه های خرکیه دخترا رو برای پسرا دیدیم که اصلا برام مهم نبود رفتیم سرکلاس بعدی که تا3بود..
رفتیم ردیف اول بابچه نشستیم که پسرا هم اومدن پشتمون نشستن..فکر کنم اینا میخوان تا آخرش گیربدن به ما نفس و شقی هم معلوم بود عصبی شدن..تا آخر کلاس که بازم اون استاد فک بزنه بود هیچکدوممون حرفی نزدیم...وقتی خواستیم بریم سوار ماشین بشیم دیدم سارا داره صدام میکنه .میاد سمتم.
من:وای این چه آویزونیه..
سارا:سلام بچه ها..ببخشید میخواستم یک کمک ازتون بخوام..
من:بفرمایید..
سارا:راستش این پسره هست اسمشم سامیاره میخواستم مخشو بزنم میخواستم ببینم میتونیدکمکم کنید؟!!
یک نگاه نفس کردم که قرمز شده بود منم گفتم
من:ساراجان فکر نکنم من دفتر ازدواج داشته باشم..خودت برو مخ بزن..
بعدم راه افتادیم بریم..
نفس:واییییییییی یکروز به عمرم که مونده باشه من این سارا رو میکشم..
من:حالا جوش نخوراینو که خوب میشناسی چه پروییه..
شقایق با یک صدایی که از چاه درمی اومد گفت:
شقی:می..میشا اونجا رو.
رد نگاهشو گرفتم که...زدم تو سرم
من:خاک تو سر شدم..آخه این اینجا چیکار میکنه؟
نفس:میشا غصه نخور عادی باش عزیزم...
آرش:به سلام بر بانوی بنده...
من:!!!!جان!!!!چه سریع صاحبم شدی..
آرش:هستم مگه نه؟
من:نه نیستی..لطف کن جلوم پیدات نشه وگرنه بدبختت میکنم..
بعدم با بچه ها گازشو گرفتیمو رفتیم..