نفس:
داشتیم با میشا سر اینکه این سارا چقدر پر رو و هیزه حرف میزدیم که زنگ درو زدن من-میشا بپر برو درو باز کن فکر کنم شقایق اینان
میشا رفت پایین در خونه رو باز کرد تو فکر این بودم که عجب روز مزخرفی بود امروز هم با این هرکول هم دانشگاهی شدم هم با اون سارای ادا اوصولی شقایق اومد بعد از نشون دادن لباسش که خیلی هم ناز بود گفت
شقایق-نفس خودمونیم اون لحظه که پسرا اومدن تو دیدی همه زل زدن بهشون
میشا درهمون حالی که داشت موهاشو مرتب می کرد گفت
میشا-آره بیشعور اون سارا هم زوم کرده بود روشون داشت با چشماش سامیارو میخورد
من-مبارکش باشه والا ما که از این سامی خیری ندیدیم شاید این ببینه
بعد از اینکه کلی با بچه ها خندیدیم
رفتم تو اتاقمو پریدم تو حموم چقدر امروز خسته کننده بود بعد از حموم یه چرت گرفتم خوابیدمو بعدشم تا بیدار بشم موقع شام بود ناهار که والا درست حسابی نخورده بودم پس یکم بیشتر از همیشه شام خوردمو بعدش جیش بوس لالا انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم اون شب چیکار کردمو چی گفتم صبح با دوباره با صدای یه قطعه از ویلن بیدار شدم
من-اه اه خدا امروزو به خیر کنه
میخواستم برم حموم که دیدم از توش صدای شیر آب میاد فکر که نه مطمئنم سامی بود پس رفتم دستشویی بعدشم رفتم سراغ لباسام که همون موقع صدای شیر قطع شدش و پشت سرش سامی اومد بیرون بی توجه به بالاتنه خوش فرم پر عضله اش مشغول انتخاب لباس شدم یه مانتوی یخی با جین یخی و صندل مشکی با مقنعه ی مشکی برداشتمو رفتم تو رختکن حموم عوض کردم وقتی اومدم بیرون سامی هم آماده بود
سامی-سلام عرض شد
من-سلام
بعدش آروم از اتاق رفتم بیرونو با بچه ها سوار ماشین شدیمو پیش به سوی دانشگاه
میشا-میگم نفس به نظرت استاد خلفی هم اومده شیراز؟
من-والا چی بگم خودش که میگفت انتقالی گرفته برای شیراز
شقایق-خدا وکیلی چه استاد باحالیه خوشگل نیست که هست جوون نیست که هست خوشتیپ و خوش هیکل نیست که هست فقط حیف که چشمش این نفس بچه مثبتو گرفته
من-همین بچه + الان همخونه ی سه تا پسره در ضمن همه رو گفتی جز اصل کاری تدریسشم خوبه
میشا- حالا اون زیاد مهم نیست
من-بدبختای ظاهر بین
ماشینو توی محوطه دانشگاه نگه داشتم به جرات میتونم بگم که همه چشما برگشت روی ما البته حق هم داشتن یه ماشین مامانو عروسک سه تا دختر ترگل ورگل با اون حال گیری میشا از سارا هم که فکر کنم همه شناختنمون از بس این میشا بلند داد و بیداد کرد ولی با کارش خدا وکیلی خیلی حال کردم از ماشین پیاده شدمو دزد گیرو زدم با بچه ها داشتیم میرفتیم سمت ساختمون اصلی که صدای جیغ لاستیکای یه ماشین اومد خیلی آروم سرم رو برگردوندم دیدم به به سه تفنگ دار تا پیاده شدن دخترا بازار عشوه و دلبریشون رو صد برابر کردن این سارا هم که کلا رو نرو من رفت سمت سامی نمیدونم چی بهش گفت که سامی یه لبخند زدو مچ دستشو نگا کرد فکر کنم ساعت پرسید از همین جا هم عشوه شتری های سارا حال بهم زن بود بی توجه بهشون به راهمون ادامه دادیم ساعت اول با یه استاد که اصلا نمیدونم اسمش چی بود کلاس داشتیم خدا خدا میکردم از این استاد پرحرفا نباشه رفتیم سر کلاس نشستیم که دیدیم بعله سه تفنگ دار هم اومدن نشستن پشت ما عجبا امروز از آسمونو زمین برامون میباره
سامی-به به نفس خانوم میبینم این واحدمون مشابه بوده
که همون موقع استاد اومد ایول این که خلفی خودمونه تا منو بچه ها رو دید گفت خلفی-به به خانوم فروزان و دوستانشون امیدوارم اینجا رو دیگه به آتیش نکشونین
من-سلام استاد نه خیالتون راحت اینجا رو دیگه خاکستر می کنیم
میشا-سلام استاد فکر نمیکردم با انتقالیتون موافقت بشه
شقایق-سلام استاد آره من هم اصلا فکر نمیکردم که موافقت بشه تازه چی تو یه دانشگاهم بیوفتیم
استاد جواب سلاممون رو دادو گفت که با درخواست اونم خوشبختانه موافقت شده