-فکر نکنم اجازه داده باشم کسی از اعضای خانوادت پاشون و بزارن تو خونه
برگشتم طرفش و با تعجب نگاش کردم
اخماش بیشتر رفت توهم
-جدی که نگفتی؟
-چرا اتفاقا جدی گفتم
-کااامران؟
-زهرمار کامران
-خیل خوب پس منم ازهمونجا میرم خونه بابام
رفتم طرف ارش که بغلش کنم که ارش و بلند کرد و با جدیت گفت
-هرجا میخوای بری ازادی ولی آرش با تو جایی نمیاد
-من ارش و با خودم میبرم
-غلط میکنی،هی از صبح هیچی بهت نمیگم پررو شدی
-اوکی پس تو بمون و بچت ،شیرم بهش بده،بای
لباسام و پوشیدم
برای حرص دادن کامران
فرق کج زدم و موهامو ازاد ریختم از دو طرف شال بیرون گیره گندمم زدم پشت سرم
ارایش نیمه غلیظیم کردم
کیف ولم و برداشتم و بدون توجه بهشون رفتم بیرون
هنوز از در اتاق خارج نشده بودم که دستم کشیده شد
کامران با حرص گفت
-کدوم گوری میری با این تیپت
سعی کردم دستمو از تو دستش بیارم بیرون ولی نشد
-به تو هیچ ربطی نداره
-زود برو ارایشت و پاک کن موهاتم بده تو
-نمیخوام
فشار دستش بیشتر شد
من و پرت کرد روی تخت و اماده شد
اومد جلومو با یه دستمال خیس صورتمو پاک کرد
تقلا میکردم ولی محکم گرفته بودتم
با یه حرکت تموم موهام زد زیر شال و مرتب کرد
-پاشو میبرمت
با حرص گفتم
-لازم نکرده خودم بلدم
باخشم گفت
-بهت میگم بلند شو وگرنه نمیذارم بری
ترسیدم میدونستم کاری رو که بگه حتما انجام میده
سریع بلند شدم آرش و که خواب بود بغل کرد
تا رسیدن به مدرسه جر پرسیدن ادرس حرف دیگه ای باهم نزدیم
مدرسه تعطیل شده بود
از ماشین پیاده شدم تا بتونم باران و پیداش کنم
بین بچه ها نبود
رفتم داخل مدرسه دیدم با دوستاش نشستن یه گوشه و دارن میخندن
-باران
صداش کردم تا متوجه من شد با شادی دووید طرفم وداد زد
-ابجی بهار
-بغلش کردمو گفتم
-بدو بریم که کامران بیرون منتظرمه
با شگفتی نگام کردو گفت
-باهاش اشتی کردی؟
-اره عزیزم اومدیم دنبالت تورو ببریم خونمون امشب مهمون مایی
-هورا
-برو با دوستات خداحافظی کن تا بریم
واسه دوستاش دست تکون داد و دست من و گرفت و باهم زدیم از مدرسه بیرون
بچه هارو میدیم که دارن باتعجب به من و باران نگاه میکنن
کیف باران تویه دستم بودو دستش تو یه دستم باران با افتخار از بین دوستاش رد میشد و محلشون نمیداد خندم گرفت ازین کارش
وروجک من چه کلاسی میذاشت
در عقب و واسش باز کردم و منتظر بودم تا سوار شه
به کامران سلام داد اونم با خوشرویی جوابشو داد و حالش و پرسید
کامران بچه رو گذاشت رو پام تا بتونه رانندگی کنه
-ابجی الان میریم خونه شما؟
-اره عزیزم
-من که لباس نیاوردم
-من برات اوردم
با خوشحالی سری تکون دادو گفت