داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۱
  • ۰

زل زدم توی چشمای شفافش و بهش گفتم:
- وارنا ... یعنی چی؟
لبخند کمـ ـرنگی زد و گفت:
- چی یعنی چی؟
- ماریا؟!!!
- آره ماریا ... ایرادی توی ماریا می بینی؟
- وارنا یادته از مشهد که اومدم چی گفتم؟
اومد جلو نشست لب صندلی میز کامپیوترم و گفت:
- آره یادمه ... گفتی عاشق امام رضا شدی ... گفتی حرم خیلی آرومت کرد ... ازم خواستی یه بار باهم بریم ... گفتی خیلی بهت خوش گذشته ... گفتی آراد رو تازه درست شناختی ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- خوابم رو می گم وارنا ...
دست توی موهاش کرد و گفت:
- همون موقع هم بهت گفتم خواهر عزیزم ... فکرای بیخود کرده بودی اون خواب رو دیدی ... اصلا اون خواب چه ربطی داره به قضیه ازدواج من و ماریا؟
- وارنا! من بالافاصله بعد از اینکه اومدم بهت گفتم داری یه کاری می کنی که خطرناکه برات ... گفتم مراقب خودت باش ... گفتم من نگرانتم و تو قول دادی!
- خوب آره ... الان هم کاری نکردم ...
داد کشیدم:
- آره کاری نکردی ... فکر می کنی نمی دونم خونواده ماریا چی کاره ان؟!!!
رنگ از روی وارنا پرید ... آب دهنشو چند بار قورت داد ... نمی دونست باید چی بگه ... ادادمه دادم:
- من همه چیزو می دونم ... شاید جزئیات رو ندونم ولی حداقل می فهمم که این ماجرا برای تو خطر داره ... نکن وارنا ... این کارو نکن ... بفهمم می خوای خودتو بندازی توی خطر به پاپا می گم تا اون جلوتو بگیره ...
بلند شد اومد نشست کنار من لب تخـ ـت و گفت:
- کی این چرندیات رو تحویل تو داده ...
- مهم نیست کی گفته ... چرند هم نیست خودت خوب می دونی ... اونا قاچاقچین ... هر بلایی ممکنه سر تو بیارن ... یادمه اون روز که اومدم خونه ات ماریا هم داشت از چند نفر بد می گفت ... اونم می ترسید ... نمی ذارم این کارو با خودت بکنی ...
دستشو آورد جلو ... موهامو از توی صورتم زد کنار و دستش رو کنار گوشم نگه داشت ... زل زد توی چشمام و گفت:
- داداشت رو دست کم نگیر ... من حواسم هست ... ماریا ... ماریا ارزشش رو داره ...
- وارنا! چه ماریا چه هر دختر دیگه ای ... نمی خوام به خاطر یه دختر یه تار از موهای سرت کم بشه ...وقتی دو سال پیش بهم گفتی نگران نباشم ... گفتی هیچ کاری نمی کنی که جونت به خطر بیفته آروم شدم ... فکر نمی کردم هنوز ... هنوز مصر باشی این کارو بکنی ... وارنا من می ترسم ... نمی ذارم ...
چونه ام به لرزش افتاد ... با صدایی لرزون گفتم:
- اصلا این ماریا چی داره که تو به خاطرش داری خطر می کنی؟
انگشت اشاره اش رو گذاشت روی لـ ـبم و گفت:
- هیسسسس!
بعد سرم رو کشید توی بغـ ـلش ... صدای قلبش بهم آرامش می داد ... سعی کردم بغضم رو قورت بدم ... وارنا دهن باز کرد:
- دو سال و نیم پیش ...
آهی کشید و ادامه داد:
- رفتیم ترکیه ... من و آرسن و بیست سی نفر دیگه از بچه ها ... ماریا هم بود ... حق با توئه ... ماریا چهره خاصی نداشت که منو جذب کنه ... توام سلیقه منو خوب می دونی ... پس حق داری تعجب کنی ... ماریا آخرین کسی بود که شاید من ذره ای بهش توجه می کردم ... البته چیزی که روزای اول توجه منو بهش جلب کرد مرد قلچماقی بود که لحظه به لحظه همراهش بود ... نمی شد گفت دوست پسـ ـر یا شوهرشه ... چون با هم حرف نمی زدن ... یه چیزی شبیه بادیگارد بود ... دو روز اول برامون جذابیت داشت و بعد هم از یادمون رفت ... من که حسابی مشغول خوش گذرونی بودم ... تا اینکه یه روز رفتیم توی یه کشتی تفریحی ... شب رفتیم و تا نزدیک صبح روی عرشه کشتی زدیم و رقصیدیم ... نزدیک صبح که بود همه داشتیم می رفتیم بخوابیم ... من گفتم می مونم سیـ ـگارمو می کشم بعد می یام ... تکیه داده بودم به نرده های کشتی و در حالی که به در اومدن خورشید نگاه می کردم سیـ ـگار می کشیدم ... یهو صدای پیانو بلند شد ... یه پیانو روی عرشه کشتی قرار داشت ... مال گروه ارکستر کشتی بود ... حالا یه دختر که از قضا پشتش هم به من بود نشسته بود پشتش و داشت باهاش آهنگ می زد ... اینقدر قشنگ می زد که روحم به پرواز در اومده بود ... باد می یومد .... می زد زیر موهای صافش و باهاش بازی می کرد ... لباس ساده ای پوشیده بود ... وقتی آهنگش تموم شد بلند شد ... منو نمی دید ... من یه جایی بودم که اصلا کسی نمی تونست ببینتم ... رفت لب نرده ها ... من تازه تونستم ببینمش و فهمیدم کیه ... ولی اون مرد باهاش نبود ... صورتش غرق اشک بود ... سیـ ـگاری در آورد و مشغول کشیدن شد ... هق هق می کرد و سیـ ـگار می کشید ... یه حالی داشت که اشک منم داشت در میومد ... منی که هیچ وقت هیچی برام مهم نبود تحت تاثیر احساسات یه دختر قرار گرفته بودم و از خود بیخود شده بودم ... قبل از اینکه بفهمم دارم چی کار می کنم ته سیـ ـگارم رو پرت کردم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی