ولی حقیقت این بود که آراد خیلی کم پیدا شده بود ... به قدری توی درس غرق بود که اصلا نه کسی رو می دید ... نه کاری با کسی داشت ... حتی شیطنت هاش سر کلاس هم کم شده بود ... من هم وقتی تلاش اون رو می دیدم بیشتر توی درس غرق می شدم ... نتیجه اش هم عالی شدن نمره هام شد ... تابستون که شروع شد باز هم دست از تلاش بر نداشتم ... با یه برنامه ریزی دقیق مشغول خوندن برای دروس سال بعد شدم ...
***
- من می رم آراگل ... می دونی که امروز تو خونه مون جلسه است ....
دستی تکون داد و گفت:
- برو ... سلام برسون به مامانت اینا ...
- قربون تو ... سلام به سامیار برسون ...
- بزرگیتو ... خداحافظ ...
- بای ...
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه ... وارنا امروز از همه مون خواسته بود توی خونه باشیم و به حرفاش گوش کنیم ... امروز روز آخر امتحانام بود ... آراگل هم اومده بود چند تا از اساتیدش رو ببینه وگرنه یک سالی بود که فارغ التحصیل شده بود ... و با سامیار زندگی مشترکشون رو شروع کرده بودن ... یادش بخیر عروسی آراگل چقدر خوش گذشت! با اینکه تا حالا عروسی تفکیک جنسـ ـیتی! نرفته بودم ولی حسابی بهم خوش گذشت ... شد یکی از بهترین خاطراتم ... با اینکه اون شب نتونستم درست آراد رو ببینم اما همون آخر شب هم که دیدمش و نگاه تحسین بر انگیزش رو روی خودم دیدم به اون آرامشی که خواستم رسیدم ... جلوی در خونه که رسیدم از فکر خارج شدم ... ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ... با اینکه دو سال می گذشت ولی من هنوز هم بابت خوابی که دیده بودم نگران وارنا بودم ... حس می کردم خیلی وقته از برادرم بی خبرم ... از وقتی سرم گرم درسام و کارم شده بود از وارنا غافل شده بودم ... می دیدم مدت طولانی به جایی خیره می مونه ... می دیدم روز به روز لاغرتر می شه ... اما دلیلی براش پیدا نمی کردم ... به خودم هم هیچ وقت زحمت ندادم باهاش حرف بزنم ... واقعا من چه خواهری بودم؟ از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه ... مامی و پاپا و وارنا منتظرم بودن ... مامی با استرس پا روی زمین می کوبید ... چند لحظه وقت خواستم که لباسم رو عوض کنم ... سریع لباس عوض کردم و برگشتم ... کنار پاپا نشستم و زل زدم به دهن وارنا ... وارنا هم لحظاتی نگام کرد و با لبخندی نیم بند گفت:
- سال سوم به خوبی تموم شد؟
لبخندش رو جواب دادم و گفتم:
- آره ... خیلی خوب بود ... بازم الف می شم بدون شک ...
- اینقدر این بورسیه برات مهمه زلزله؟
دیگه همه از بورسیه خبر داشتن ... سر تکون دادم و گفتم:
- آره خیلی ...
آهی کشید و گفت:
- امیدوارم موفق باشی ...
زیر لب ممنونی زمزمه کردم ... چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه پاپا به حرف اومد و گفت:
- حرف بزن وارنا ... ما خیلی وقته منتظریم ...
وارنا از جا بلند شد ... چند لحظه قدم زد ... حسابی داشت به هممون استرس وارد می کرد ... به خصوص به من ... داشتم قدم هاش رو می شمردم که یه دفعه چرخید به طرفمون و گفت:
- من می خوام ازدواج کنم ...
مسلما اینقدر که من جا خوردم مامی و پاپا جا نخوردن ... زل زده بودم توی دهن وارنا تا فقط ببینم اسم کی از دهنش خارج می شه ... هیچ وقت نخواستم باهاش راجع به ماریا حرف بزنم ... راجع به چیزایی که شنیده بودم ... در مورد خونواده ماریا ... نکنه ... نکنه ... وای نه خدا! مامی با شادی گفت:
- اوه پسرم این خیلی خوبه ... کی هست اون دختر خوشبخت؟
پاپا هم لبخندی زد و گفت:
- تو بزرگ شدی پسرم ... حق داری خودت برای زندگیت تصمیم بگیری ...
وارنا لبخندی زد و گفت:
- ممنون پاپا ...
مامی از جا بلند شد رفت کنار وارنا و گفت:
- کیه اون دختر وارنا؟ بهم بگو ...
- نمی شناسین مامی ...
از زور هیجان داشتم خفه می شدم ... کامل رفته بودم توی دهن وارنا ... مامی با اصرار خواست اسم دختر رو بدونه ... و وارنا بالاخره به حرف اومد ...
- ماریا میناسیان ... دختر آقای هاگوب میناسیان ...
پاپا چند لحظه اخم کرد و سپس گفت:
- نمی شناسمشون ....
ولی من از جا پریدم ... وارنا با نگرانی نگام کرد ... با صدای لرزون گفتم:
- می خوام باهات حرف بزنم وارنا ...
مامی با نگرانی گفت:
- چیزی شده ویو؟
- نه مامی باید با خود وارنا حرف بزنم ...
بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشم راه افتادم سمت اتاقم و گفتم:
- بیا اتاقم وارنا ... همین الان ...
الان دیگه وقت حرف زدن بود ... باید بهش می گفتم که من خیلی چیزا می دونم ... نباید می ذاشتم وارنا با سر خودش رو بندازه توی چاه ... من باید هر کاری از دستم بر می اومد انجام می دادم ...
رفتم توی اتاق و نشستم لب تخـ ـت ... وارنا هم پشت سرم اومد ... در رو بست و تکیه داد به در ... زل زدم توی چشمای شفافش و بهش گفتم: