- اومدم اومدم ...
بعدم دستی زد سر شونه من و رفت ... چادر باید سر می کردم؟!!! ولی ... من که مسلمون نبودم ... رفتم سمت چادرا ... به مسئول اونجا می گم من مسلمون نیستم ... همینجور که داشتم با خودم فکر می کردم یکی از چادرا رو کنار زدم و رفتم تو ... دو تا خانوم چادری اونجا نشسته بودن ... با حجاب کامل ... نا خودآگاه دستم رفت سمت مقنعه ام ... من بودم و اون دو تا ... مونده بودم چی بگم ... یکیشون نگام کرد و با لحن مهربونی گفت:
- بفرمایید؟
- من ... می خوام برم حرم ...
لبخندی زد و گفت:
- چادرت کو عزیزم؟ آقا حرمت داره ... خدایی نکرده نمی خوای که دل آقا بگیره ...
- من ... راستش من ...
اون یکی که مسن تر هم بود گفت:
- چادر نداری دخترم؟
- نه ... من آخه مسلمون نیستم ...
نگاه هر دو کنجکاو شد و جوون تره گفت:
- دینت چیه؟
- مسیحی هستم ...
پوست لـ ـبم رو جویدم ... ترسیدم نذارن برم تو ... چون دیده بودم توی کلیساهای ما مسلمونا رو اکثرا راه نمی دن ... خانوم مسن تره لبخند مهربونی زد و گفت:
- به به! چه سعادتی ... بفرما دخترم ... حالا که دختر گلم با وجود اینکه مسلمون نیست مهمون آقا شده روی تخم چشم ما جا داره ... بیا تا خودم بهت چادر بدم ...
خم شد از کیسه کنار دستش چادر مشکلی قشنگی در آورد و گفت :
- بیا جلو عزیزم ...
رفتم جلو ... کش چادر رو انداخت روی سرم و موهامو با دستش کرد تو و گفت:
- مثل ماه شدی ! این چادرا رو یکی از خانوم های خدام نذر کرده دوخته نوئه نوئه ... مال خودت ... برو تو عزیزم ... التماس دعا!
نا خودآگاه لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی ... حالا باید کجا برم؟
- از چادر که رفتی بیرون مـ ـستقیم برو جلو ... به آخر صحن که رسیدی از یکی از خدام ها سراغ صحن جمهوری رو بگیر ... وقتی رفتی صحن جمهوری برو سمت صحن انقلاب ... از اونجا ایوون طلا رو میبینی و ضریح آقا هم همونجاست ...
اسمایی که گفته بود رو زیر لب تکرار کردم و بعد از تشکر دوباره رفتم از چادر بیرون ...
جلوی روم یه محوطه خیلی باز بود ... کفش با سنگ های سفید و خاکستری یک دستی فرش شده و هر کس به سمتی می رفت ... پاهام می لرزید ... انگار وارد یه تیکه ممنوعه شده بودم ... با اینکه بهم اجازه ورود دادن اما نمی دونم چرا اینقدر خجالت زده بودم ... دوست داشتم سرم رو بندازم زیر که کسی منو نبینه ... به قدم هام جون دادم و راه افتادم ... بغض هنوز هم داشت خفه ام می کرد ... صدای وارنا توی گوشم زنگ می زد ... سرعت قدم هام بیشتر شد ... کنار یه حوض بزرگ یه تابلوی بزرگ قرار داشت ... همه با یه احترام خاصی زیر تابلو ایستاده بودن و داشتن چیزایی رو که روی تابلو نوشته شده بود رو می خوندن ... نا خودآگاه کشیده شدم به اون سمت ... مادری دخترش رو صدا زد و گفت:
- بیا مامان ... اول باید اذن دخول رو بخونیم بعد بریم ...
- اذن دخول چیه مامان؟
- یه دعای کوتاه! برای اینکه از آقا اجازه وارد شدن به حرمش رو بگیریم ...
دختر کنار مادرش ایستاد و مشغول شد ... خدا رو شکر عربیم خوب بود ... منم ایستادم و مشغول خوندن شدم ... چیزی که توی گلوم بود لحظه به لحظه داشت بزرگ تر می شد ... دعا که تموم شد لبخند تلخی زدم و راه افتادم به سمت آخر صحن ... چادرم رو باد تکون می داد .. منم بلد نبودم درست جمعش کنم ولی همه سعیم رو می کردم ... بیچاره آراگل چه می کشید با این چادرش! به آخر صحن که رسیدم دور و برم دنبال کسی گشتم که بتونم ازش سراغ صحن جمهوری رو بگیرم ... یه مرد داشت اونجا قدم می زد ... لباس فرم سرمه ای تنش بود ... رفتم طرفش ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- آقا؟
برگشت طرفم ... بدون اینکه نگام کنه سرشو انداخت پایین و گفت:
- بفرمایید خواهرم ...
- صحن جمهوری کدوم طرفه؟
به پشت سرش اشاره کرد و گفت:
- از این راهرو که برین وارد صحن جمهوری می شین ...
زمزمه کردم:
- ممنون ...