داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۱
  • ۰

همه با هم راه افتادیم اون سمت ... داشتیم از جلوی تخـ ـت چند تا پسر رد می شدیم ... من نفر آخر بودم ... آراد هم داشت جلوی من می رفت ... یه دفعه وایساد و رو به من با همون اخم روی صورتش گفت:
- تو برو جلوی من ...
بدون توجه به منظور نهفته در کلامش رفتم جلوش ... پسرا میخ شده بودن روی صورت من سرعت قدم هامو بیشتر کردم ... دوست نداشتم کسی اینجوری نگام کنه ... همین که به تخـ ـت رسیدیم نشستم لب تخـ ـت و مشغول باز کردن بند های کفش های آل استارم شدم ... اخمای آراد بدتر از قبل در هم شده بود ... خواست بشینه لب تخـ ـت روبروی من که یه دفعه یه صدایی از پشت سرش بلند شد:
- سلام آقای کیاراد ... حال شما؟
آراد که هنوز ننشسته بود برگشت ... یه دختر باز هم چادری ... اه! نمی دونم چرا عصبی شدم ... آراد گفت:
- سلام خانوم ریاحی ... خوب هستین؟
- ممنون ... فکر نمی کردم اینجا ببینمتون ... بچه های دانشگاه هستن؟
زل زدم توی صورت دختره ... عجیب گیرا بود قیافه اش چشماش سگ داشتن ... چشمای سیاه و کشیده ... با حرص رومو برگردوندم ... صدای آراد رو شنیدم:
- بله ... آراگل خواهرمه و دوستاش ... ایشون هم سامیار دوستم ...
- بله بله ... خوشبختم !
باز هم به خودم زحمت ندادم به دختره نگاه کنم ... یعنی این بود؟ همین بود که آراد می گفت باید دلش به حالش بسوزه؟ یعنی اینو دوست داشت؟ لعنتی! دختره گفت:
- بیشتر از این مزاحمتون نمی شم ... خواستم یه عرض ادبی کرده باشم ... راحت باشین ... با اجازه!
- خواهش می کنم ... خوشحال شدم ...
بعد از رفتن دختره سرمو آوردم بالا ... آراد داشت نگام می کرد ... سعی کردم خونسرد باشم ... اما نمی دونم چرا داشتم از درون منفجر می شدم ... 

با صدای آراگل سرم رو گرفتم بالا:
- کی بود آراد ؟... نداشتیم ؟!
آراد در حالی که کفشاشو در می آورد گفت:
- مسئول ثبت نام مشهد ...
آراگل با تعجب گفت:
- هان؟! مگه مسئول شما مرد نبود؟
- نه! همین خانومه بود ... تازه یه مشکلم پیش اومد همین حلش کرد برام ...
- چه مشکلی ...
سامیار خندید و گفت:
- آقا آراد .. همون روزم بهت گفتم خوش تیپیه و هزار دردسر!
آراد اخم شیرینی کرد و گفت:
- سامیار! باز شروع نکنا ...
- مگه دروغ می گم؟
آراگل با هیجان گفت:
- چی شده آقا سامیار؟
با تعجب به آراگل نگاه کردم ... هنوز به سامیار می گفت آقا سامیار؟ با چه فاصله ای هم از هم نشستن ... من اگه با کسی نامزد کنم می شینم رو پاش از همون روز اول هم بهش می گم عشقمممممم! از فکر خودم خنده ام گرفت ... سامیار گفت:
- روزی که رفتیم برای ثبت نام گفتن پر شده ... البته من از قبل اسم نوشته بودم برای آراد جا نبود ... آراد رفت جلو و گفت می شه اگه کسی انصراف داد اسم منو جاش بنویسین؟ یه خانوم دیگه هم اونجا بود یه نگاه کرد و گفت خیلی ها تو نوبتن فکر نکنم نوبت شما بشه ... آراد هم دیگه نا امید شد و رفتیم بیرون که همین خانومه از اتاق اومد بیرون و صدامون کرد ... بعدم خیلی خونسرد شماره دانشجویی و اسم و فامیل آراد رو گرفت و گفت ثبت نامش می کنه چون یه نفر انصراف داده ... به همین راحتی!
بیشتر عصبی شدم ... همه پوست لـ ـبم رو جویده بودم ولی کسی حواسش به من نبود ... نیلا با خنده گفت:
- خدا از این پارتی ها برای ما هم جور کنه انشالله ...
همه شون خندیدن ولی من سرمو با گوشی گرم کردم ... گارسون اومد و سفارش ها رو گرفت و رفت ... همه دیزی سفارش دادن و منم مجبور شدم همونو سفارش بدم با اینکه تا حالا نخورده بودم و اصلا نمی دونستم چه جوری باید بخورم ... آراگل صدام زد و وقتی سرم رو بالا گرفتم با تعجب گفت:
- زلزله ! چته چرا ساکتی؟
لبخند نیم بندی زدم و شونه هام رو انداختم بالا ... آراد پوزخندی زد و گفت:
- شاید هوای مشهد بهشون نساخته ...
با غیظ نگاش کردم و گفتم:
- اتفاقا هوای اینجا خیلی هم خوبه ...
آراد از لحن تندم جا خورد و اخماش در هم شد ... سامیار در گوش آراد چیزی گفت و خندید ... ولی آراد بدتر اخم کرد ... سامیار و آراگل مشغول پچ پچ کردن شدن ... نیلا هم سرش رو کرد توی گوشی موبایلش ... منم داشتم با گیم گوشیم بازی می کردم ... بهتر از حرص خوردن بود ... ولی افکارم خیلی آشفته شده بود و دوست داشتم داد بزنم ... یعنی اون دختر؟ نکنه دوسـ ـت دخترشه؟ نکنه .... سنگینی نگاهی رو حس کردم ... سرم رو آوردم بالا ... آراد با همون اخمش داشت نگام می کرد ... همین که دید نگاش می کنم صورتش رو برگردوند ... گارسون دیزی ها رو آورد و چید روی تخـ ـت جلوی ما ... دیگچه های کوچولو ... بی حواس دست دراز کردم سهم خودمو بکشم جلومو ببینم باید چه خاکی تو سرم بریزم که داد آراد بلند شد:
- داغه!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی