داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 ! اگه قاطی می شدیم هم این بنده خدا یه دلی از عذا در می آورد و تا مشهد مخ سامیار رو می ذاشت تو فرقون هم خودمون یه صفایی می کردیم ...
از حرفای نیلا غش غش خندیدم و گفتم:
- آی گفتی! فک کن ...
آراگل بالاخره اتوبـ ـوسمون رو پیدا کرد و گفت:
- ایناهاش ... خانومای بی حیا بیاین برین بالا حیثیت برامون نذاشتین ...
نیلا اول رفت بالا و منم داشتم دنبالش می رفتم بالا که کسی آراگل رو صدا زد و منم بی اختیار برگشتم ... آراد بود ...
- آراگل اتوبـ ـوستون همینه؟
آراگل رفت طرفش ... خواستم بهش سلام کنم ... بعد از اون جریان احترامی که نسبت بهش پیدا کرده بودم انکار نکردنی بود ... هر چی منتظر شدم نگام کنه تا سرمو براش تکون بدم حتی کوچک ترین نگاهی هم به سمتم ننداخت ... لجم گرفت و در حالی که پله ها رو لگد می کردم رفتم بالا ... نیلا وسط اتوبـ ـوس درست جلوی یخچال جا گرفته بود ... برای خودش و آراگل ... یه دونه صندلی تکی هم از ردیف کناری برای من که ردیفی کنار هم باشیم ... نشستم و در جواب سوالش که پرسید آراگل کجا مونده؟ گفتم:
- داداشش کارش داشت ...
پوزخندی زد و گفت:
- می گم برای چی همه دخترا کله هاشون رو چـ ـسبوندن به شیشه ... خیلی ها هم نمی یان بالا ها! نگو پای آراد وسطه!
نمی دونم چرا لجم گرفت ... نیلا هم داشت حرص می خورد ... آراد بیچاره حق داشت کوچک ترین توجهی به من نکنه ... جلوی این همه چشم که داشتن نگاش می کردن فقط کافی بود یه نگاه به من بکنه و منم بهش سلام بکنم ... دیگه خلاص! از فردا بمب می ترکید توی دانشگاه ... از سیاستش خوشم اومد و ناراحتیم از یادم رفت ... آراگل هم اومد بالا و در حالی که می نشست کنار نیلا گفت:
- با این کاراتون! داداشم دعوایمان کرد ...
نیلا چشماشو گرد کرد و گفت:
- وا! مگه چی کار کردیم؟
- به شماها که چیزی نگفت ... به من گفت خواستین بخندین ریز بخندین ...
خنده ام گرفت ... این آرادم خوب موعظه گری می شد اگه ولش می کردنا ... غیرتش تو حلقم! نیلا هم پشت چشمی نازک کرد و مشغول باد زدن خودش شد ... از قیافه اش خنده ام گرفت ... خوب تخسی بود اینم برای خودش ... منم کم کم داشت یخم آب می شد و می دونستم اینجوری پیش بریم اتوبـ ـوس رو می ذاریم روی سرمون ... قیافه اش هم عین اداهاش با مزه بود ... صورت گرد و تپل ... چشمای گرد و نه چندان درشت سیاه رنگ که برق عجیبی داشتن ... دماغ پهن ولی سربالا ... لبـ ـهای غنچه و کوچولو ... قشنگ ترین چیزی که داشت چال هاش بود که تا می خندید لپاش سوراخ می شد و هـ ـوس می کردم انگشت بکنم تو لپش ... بالاخره راننده سوار شد و با سلام و صلوات راه افتاد ... یه کتاب در آوردم که مطالعه بکنم چون گویا می خواستن دعا بخونن و منم که سر در نمی یاوردم ... هندزفیری گذاشتم توی گوشم و مشغول آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن شدم... 
نمی دونم چقدر از مسیر رفته بود که خوابم برد و چشمام بسته شد ... اصلا نفهمیدم بچه ها چی کار کردن و چی گفتن به هم ... از تکون دستی چشم باز کردم ... آراگل داشت خبیث نگام می کرد ... هندزفیری رو از توی گوشم کشیدم بیرون با خمیازه پرسیدم:
- رسیدیم؟
- خوشحالیا! یک چهارم مسیر رو هم نرفتیم ...
کتابم رو کوبیدم تو سرم و گفتم:
- وااااای چقدر طولانی ...
- عزیزم کسی که بخواد بره زیارت سختی راهو هم باید تحمل کنه ...
نیلا آراگل رو کشید کنار و در حالی که چادرش رو مرتب می کرد گفت:
- بیا برو ببینم! این بچه مگه امام رضا می شناسه؟ می خوام ببرمش کوه سنگی یه دیزی بزنه تو رگ حال بیاد ... بعدم طرقبه و شاندیزو ... وای پارک ملت رو یادم رفت!
آراگل با خنده گفت:
- تو چادرت رو درست کن نمی خواد برای این بچه برنامه ریزی کنی ...
نیلا کش چادرش رو عقب جلو کرد و همزمان دهنش هم باز شد ... خنده ام گرفت و گفتم:
- چرا اتوبـ ـوس وایساده؟ اینجا کجاست؟
- یه مسجد تو راهی برای قضای حاجت ...
بچه های پشت سری خندیدن و آراگل یکی زد پس سر نیلا و گفت:
- در اون دهنتو ببند برو پایین ...
منم از جا بلند شدم و گفتم:
- منم می یام ... روم به دیوار چشمام داره همه جا رو زرد می بینه ...
با خنده هر سه از اتوبـ ـوس رفتیم پایین ... آراگل گفت:
- من دستشویی ندارم ... شما برین ...
نیلا چپ چپی نگاش کرد و گفت:
- نداری؟
آراگل خنده اش گرفت و گفت:
- نه والا ...
- باشه اشکال نداره بیا وایسا در دستشویی منو نگه دار کسی نپره تو ...
آراگل دستشو گرفت جلوی دهنش که با صدای بلند نخنده و گفت:
- برو نیلا ...
نیلا گوش آراگل رو کشید و گفت:
- به حاج خانوم می گما ... بچه زشته این کارا!
با تعجب گفتم:
- مگه چی کار کرد؟ چون دستشویی نداره کارش زشته؟

  • ۹۹/۰۸/۲۱

آغوش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی