-نه بابا فکر نکنم دختره خیلی بچه میزنه
الناز-ای بابا باز که رفتین سر دختره من میگم من از پسره خوشم اومده شما میگین دختره بچس
-خوب تو از پسره خوشت اومده به ما چه؟
-خوب میخوام برم مخش و بزنم
اروم به کامران گفتم
-کامی اماده باش که الان مخت و میزنه
بعدم ریز ریز خندیدم
کامرانم مثل من گفت
-خاک توسرت بهار یکم غیرتی شو خوب خیر سرت شوهرتم
صدای دختره توجهم به خودم جلب کررد
-الان میرم بهش شماره میدم
-الناز بتمرگ سرجات جلف بازی در نیار
-برو بابا
-کامران اومد
کامران بلند زد زیر خنده
منم که تحملم تموم شده بود باهاش میخندیدم
بچه ها با تعجب بهمون نگاه میکردن
با صدای دختره زدم تو پهلوی کامران و گفتم
-طرف و داری؟
کامرانم اروم گفت
-دارمش عشقم
دختره یه ببخشید پرعشوه و نازی گفت که همه برگشتیم طرفش -ببخشید کیانا-بله؟ برگشت طرف کامران و گفت -اقا عذر میخوام قیافه شما خیلی برام اشناس میشه بپرسم ما همو کجا دیدیم؟ عجب ادم پررویی بود یه ابرومو دادم بالا و به کامران نگاه کردم کامرانم خیلی سعی داشت خودشو جدی نشون بده اصلا به روی خودش نیاورد که دختره باهاشه برگشت طرف من و گفت -عزیزم پتو رو بکش دور بچه سردش نشه
از خنده سرخ شده بودم سرمو تکون دادم پتوی ارش و درست کردم
بچه رو بغل کردم و قربون صدقش رفتم
کیانا-کامران این خانوم با شما بود؟
برگشت طرف دختره که مثل ماست واستاده بود و با حالت متعجب گفت
-بله کاری داشتین؟
دیگه طاقت نیاوردم پقی زدم زیر خنده
کامرانم که خندش شدید شده بودو خیلی خودشو کنترل میکرد تا نخنده زیر لب گفت
-کوفت بیشور
صورتمو کردم طرف دیوار و به خندیدنم ادامه دادم
الناز-بله گفتم من شمارو قبلا یه جایی دیدم
کامران نذاشت حرفش و ادامه بده و گفت
-ولی من یادم نمیاد شمارو جایی دیده باشم
-اما….
-اما نداره دیگه خانوم گفتم من به خاطر ندارم شماره جایی دیده باشم
یکی از دخترا اومد طرف النازو گفت
-ببخشید واقعا این دوست من مثل اینکه حالش اصلا خوب نیست
اینا رو با حرص گفت ودست دختره رو کشید و رفت
من و کامرانم زدیم زیر خنده
کیانا-زهرمار شما چراهی دارین میخندین؟
به زور گفتم
-این دختره….
دیگه نتونستم ادامه بدم سرمو گذاشتم رو میز و از ته دل خندیدم
از همه جالبتر اونجاش بود که کامران برداشت گفت
-بله کاری دارین؟
بعد اینکه خوب خندیدم واسشون توضیح دادم چرا میخندیدیم
اونام بعد اینکه کلی خندیدن مشغول حرف زدن با خودشون شدن
کیوان-مامان من جیش دارم
-باشه
-من میبرمش خودمم میخوام دستامو بشورم
-باشه عزیزم کیوان پاشو با زن دایی برو
دست کیوان و گرفتم و رفتم سمت دستشویی های رستوران
منتظر پشت در واستاده بودم تا کامران بیاد بیرون داشتم اطرافمو دید میزدم که دیدم دوتا مرد خیلی بد دارن بهم نگاه میکنن وقتی متوجه نگاهم شدن سریع خودشون و زدن به اون کوچه