داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 سرمو چرخوندم طرفش و گفتم
-اگه مامانش و اذیت نکنی اشکاش سرازیر نمیشه اقا
-اگه اذیت نکنم پس چیکار کنم
-بیا نگاه خودت کرمی
با صدای کاوه به خودمون اومدیم
-بابا ول کنید همو اینجا خانواده نشسته ،اینکارارو بذارید واسه وقتیکه تنها شدین!حالام زن داداش این نخود بیار بده به عموش ببینم
از بغل کامران جدا شدم و آرش و ادم دست عموش و رفتم سمت اشپزخونه تا شام درست کنم
-کامران؟
-هااان؟
-نوشابه نداریم بدو برو بگیر
-الان؟
-نه پ فردا
-بیخی بابا کسی نوشابه نمیخوره
با حرص گفتم
-کامران
کاوه-راست میگه زن داداش ما نوشابه خور نیستیم
دیگه حرفی نزدم سریع مرغارو گذاشتم تو فر تا کباب بشن و همراهش نون و دوغ و ریحونم اماده کردم
بعد شام که همه کلی از دست پختم تعریف کردن چون همه خسته بودن قرار شد همه بخوابیم و فردا واسه نهار بریم بیرون
کامران آرش و بغل کردو رفت بالا منم بعد اینکه خونه رو سرو سامون دادم رفتم بالا پیششون
کامران چشاش و بسته بودو آرشم داشت وول میخورد تو جاش
اروم رفتم اینطرف ارش دراز کشیدم
کامران ارش و بینمون گذاشته بود
به آرش شیر دادم ولی مگه ول میکرد داشتم بیهوش میشدم از خواب
کامران ازجاش تکون خورد
-کامران
چشاش و باز کرد
با ناله گفتم
-کامران خوابم میاد تورو خدا بیا این و جدا کن
-خوب بخواب دیگه این و چیکارش داری
-کامران کمرم خشک شد
کامران با بد*خصوصی* بهم نگاه کردو گفت
-باشه ولی شرط داره
بی حوصله گفتم
-باشه قبوله هرچی باشه
-نمیخوای شرط و بشنوی؟
-نه دیگه گفتم قبوله
-اوکی
همونطور که آرش و ازم جدا میکرد گفت
-خوب اینم ازین حالا بریم سر شرطمون
با خوابالودگی گفتم
-خوب
-خوب شرطمون اینه که شما امشب تا صبح باید در اختیار من باشی
با گیجی بهش نگاه کردمو گفتم
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه …
با این حرفش چشام شیش تا شد
-چییییییییییی؟
سریع دستشو گذاشت رو دهنمو گفت
-هیسس چه خبره الان باز این یارو بیدار میشه
-عمرا
-بهارررررر تو خودت گفتی هر شرطی
-هرشرطی غیر ازین
-نوچ
-کامراننن
با گذاشتن *صورت* رو *ل بام* جلوی اعتراضم و گرفت
منم کم کم باهاش همراهی میکردم

  • ۹۹/۰۸/۱۹

به خاطر پدرم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی