سرمو چرخوندم طرفش و گفتم
-اگه مامانش و اذیت نکنی اشکاش سرازیر نمیشه اقا
-اگه اذیت نکنم پس چیکار کنم
-بیا نگاه خودت کرمی
با صدای کاوه به خودمون اومدیم
-بابا ول کنید همو اینجا خانواده نشسته ،اینکارارو بذارید واسه وقتیکه تنها شدین!حالام زن داداش این نخود بیار بده به عموش ببینم
از بغل کامران جدا شدم و آرش و ادم دست عموش و رفتم سمت اشپزخونه تا شام درست کنم
-کامران؟
-هااان؟
-نوشابه نداریم بدو برو بگیر
-الان؟
-نه پ فردا
-بیخی بابا کسی نوشابه نمیخوره
با حرص گفتم
-کامران
کاوه-راست میگه زن داداش ما نوشابه خور نیستیم
دیگه حرفی نزدم سریع مرغارو گذاشتم تو فر تا کباب بشن و همراهش نون و دوغ و ریحونم اماده کردم
بعد شام که همه کلی از دست پختم تعریف کردن چون همه خسته بودن قرار شد همه بخوابیم و فردا واسه نهار بریم بیرون
کامران آرش و بغل کردو رفت بالا منم بعد اینکه خونه رو سرو سامون دادم رفتم بالا پیششون
کامران چشاش و بسته بودو آرشم داشت وول میخورد تو جاش
اروم رفتم اینطرف ارش دراز کشیدم
کامران ارش و بینمون گذاشته بود
به آرش شیر دادم ولی مگه ول میکرد داشتم بیهوش میشدم از خواب
کامران ازجاش تکون خورد
-کامران
چشاش و باز کرد
با ناله گفتم
-کامران خوابم میاد تورو خدا بیا این و جدا کن
-خوب بخواب دیگه این و چیکارش داری
-کامران کمرم خشک شد
کامران با بد*خصوصی* بهم نگاه کردو گفت
-باشه ولی شرط داره
بی حوصله گفتم
-باشه قبوله هرچی باشه
-نمیخوای شرط و بشنوی؟
-نه دیگه گفتم قبوله
-اوکی
همونطور که آرش و ازم جدا میکرد گفت
-خوب اینم ازین حالا بریم سر شرطمون
با خوابالودگی گفتم
-خوب
-خوب شرطمون اینه که شما امشب تا صبح باید در اختیار من باشی
با گیجی بهش نگاه کردمو گفتم
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه …
با این حرفش چشام شیش تا شد
-چییییییییییی؟
سریع دستشو گذاشت رو دهنمو گفت
-هیسس چه خبره الان باز این یارو بیدار میشه
-عمرا
-بهارررررر تو خودت گفتی هر شرطی
-هرشرطی غیر ازین
-نوچ
-کامراننن
با گذاشتن *صورت* رو *ل بام* جلوی اعتراضم و گرفت
منم کم کم باهاش همراهی میکردم