کامران بچه رو اروم گذاشت تو بغلم
دست ارش و تو دستم گرفته بودم و قربون صدقش میرفتم
-هویییییی خانوم یکمم مارو تحویل بگیر
-نوچ نمیخوام شما باید یکم ادب بشین
-اونوقت چرا؟
-خودت بهتر میفهمی
دیگه چیزی نگفت
کامران ازون روزی که به زور باهم رابطه داشت دیگه بهم نزدیک نشده بود حتی بعد از به دنیا اومدن ارش
دلم واسش می سوخت هرچی بود اونم یه مرد بود و خواسته هایی داشت تا الانم که هیچی نگفته بود خیلی مردونگی کرده بود
البته منم خیلی میترسیدم چون خاطره خوبی ازش نداشتم
همیشه تو مدرسه بچه ها در مورد لذتش حرف میزدن ولی من واسه دفعه اول نه تنها لذتی نبرده بودم بلکه خیلیم بهم بد گذشته بود
یکم باید به خودم فرصت میدادم تا با این شرایط کنار بیارم
با صدای کامران به خودم اومدم برگشتم طرفش و گفتم
-چی؟
-کجایی؟میگم پیاده شو رسیدیم
با اهستگی پیاده شدم
کامران اومد طرفم ارش و ازم گرفت و بغلش کرد
منم دستمو دور بازو کامران حلقه کردم
بعد چند دقیقه معطلی بالاخره اومدن
-اونهاشن کامران اومدن
اونام که مارو دیده بودن واسمون دست تکون میدادن
بعد سلام و احوال پرسی و اینا کیانا رفت سمت ارش و با ذوق گفت
-ببینم این جیگر عمه رو !وای الهی قربونش برم چقده خوشگله
لادنم بعد دیدن ارش کلی اظهار خوشحالی کردو بهمون تبریک گفت
ارش و از بغل کامران گرفتم و اونم با چمدونا برگشت
راه افتادیم سمت خروجی
داشتیم میرفتیم سمت ماشین که دیدم یه ماشن با سرعت داره میاد طرف کامران که داشت جلوتر از همه راه میرفت
بی توجه به کیانا که داشت با ارش که تو بغلش بود حرف میزد دوییدم طرف کامران و با جیغ صداش کردم
-کامرااااااااااااااااان
برگشت و با دیدن ماشین سریع پرید اونطرف
یه لحظه قلبم واستاد داشتم با بهت بهش نگاه میکردم که اشکام سرازیر شد دستم جلوی دهنم گرفتم و به کامران که روی زمین خودشو انداخته بود نگاه میکردم
کاوه و منصور رفتن طرف کامران و کمک کردن از روی زمین بلند شه
همه تو بهت بودن
کیانا که متوجه من شده بود بچه رو شوت کرد تو بغل لادن و اومد طرف من
-اروم باش عزیزم اروم خداروشکر به خیر گذشت
وقتی دید اروم نمیشم کامران و صدا کرد
کامران با دیدن قیافه زارم اومد طرفمو سرمو گذشت رو سینش و گفت
-اروم باش عزیزم ،اروم هیچی نیست
با گریه گفتم
-اگه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم؟
-هیسسسس اروم فعلا که چیزی شده
با گریه ارش از توبغلش امدم بیرون با دستمالی که منصور بهم داد صورتم و پاک کردم و رفتم ارش و بغل کردم
تو ماشین که با هر بدبختی بود خومون و جا کردیم
کاوه-کامران میشناختی کی بودن؟
کامران سرشو به معنی نه تکون داد
منصور-من پلاکش و برداشتم بهتر نیست بری شکایت کنی؟
-حالا بذار ببینم چی میشه
با ترس گفتم
-کامران کنه همونایین که تهدیدت کردن
کامران از تو اینه بهم چشم غره رفت که فهمیدم نباید جلوی اینا چیزی میگفتم
کیانا با نگرانی گفت
-بهار چی میگه کامران؟کی تهدیدت کرده؟
-هیچی بابا اون موضع مال خیلی وقت پیش بود حل شد
از پنجره به بیرون نگاه میکردم
مطمین بودم که همونان چند وقتی بود که کامران محافظارو مرخص کرده بود باز دوباره باید
بهش بگم اونارو بیاره
با ذهنی درگیر بدون اینکه متوجه باشم بچه ها چی میگن از ماشین پیاده شدمو در خونه رو باز کردم
-بهار
به طرف لادن که صدام کرده بود برگشتم
با حالت استفهام نگاش کردم
-بله؟
-چته چرا اینقده ناراحتی؟
کیانا زودتر جواب داد
-حتما به خاطر اینه که ما اومدیم
اخم مصلحتی کردم و گفتم
-این چه حرفیه اتفاقا خوب کاری کردین اومدین
کاوه-خودا از ته دلت بشنوه زن داداش
همه با این حرفش خندیدن ولی من فقط یه لبخند زدم
به هرکدوم از بچه ها یه اتاق دادم
خودمم رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم
یه تی شرت قهوه ای با گرمکن قهوه ای پوشیدم موهامم با یه تل فرستادم عقب
کیانا داشت کیوان و دعوا میکرد
رفتم پایین دیدم آرشم داره گریه میکنه
فهمیدم حتما کیوان سیخونکش کرده که بچه زده زیر گریه،کیوانم مقابل دعوای کیانا بغض کرده سرشو انداخته بود پایین
-چی شده چرا داری دعواش میکنی؟
کینا-به خاطر اینکه اقا کیوان پسر بدی شده
-اره کیوان؟
کیوان با بغض گفت
-نه زن دایی به خدا من فقط داشتم باهاش بازی میکردم یهو خودش زد زیر گریه
دلم واسه لحن حرف زدنش ضعف رفت
رفتم جلوش رو دو زانو نشستم و اروم گفتم
-اره بابا این بچه اینقده لوسه تا باهاش حرف میزنی میزنه زیر گریه
کیوان که با این حرف من شیر شده بود گفت
-راس میگی؟
-اره عزیزم
-یعنی تو دوسش نداری؟
-چرا گلم،مگه مامان تو ،تورو دوس نداره؟
-چرا
-خوب منم مامان آرشم دیگه دوسش دارم
بعدم بلند شدم و آرش و از بغل لادن گرفتم
-قربون بره مامانی ،چی شده فدات شم؟بارکه تو اشکات سرازیره
کامران از پشت بغلم کردو گفت
-شبیه مامانشه دیگه اونم همش اشکاش سرازیره