داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

-الو چرا حرف نمیزنی؟
گوشی قطع شد
شونه ای بالا انداختم و گوشیو گذاشتم سر جاش
رفتم بیرون تا یه هوای توپ بخورم سالی دیگه با دیدنم پارس نمیکرد مثل اینکه دیگه اونم منو میشناخت
ولی من هنوزم ازش میترسیدم
داشتم واسه خودم اروم اروم راه میرفتم شعر میخوندم
کنار استخر واستادم و توشو نگاه کردم چقدر کثیف شده بود باید به کامران میگفتم یکی و بیاره این و تمیز کنه
روی صندلی کنار استخر نشستم و به فکر فرو رفتم
به خانوادم فکر میکردم که الان دارن چیکار میکنن
دلم واسه همشون خیلی تنگ شده بود خیلی وقت بود سر مزار مامان نرفتم
با یادشون اشکام رو گونه هام جاری شد
وقتی حساب گریه کردمو خودم و خالی کردم
رفتم تو خونه
کامران از دستشویی اومد بیرون و با دیدن چشای سرخ و پف کرده من با تعجب گفت
-چی شده چرا گریه کردی؟
سرمو تکون دادم و گفتم
-هیچی،ارش بیدار نشد؟
-نه خوابه،واستا ببینم چرا گریه کردی؟
دستمو گرفت
-هیچی کامران ول کن الان بچه بیدار میشه
-تا نگی چی شده ولت نمیکنم
کنترلم و از دست دادم و گفتم
-میخوای بدونی چرا گریه کردم؟میخوای بدونی چرا گریه کردم؟خیل خوب میگم
با گریه ادامه دادم
-دلم خانوادمو میخواد ،دلم اغوش گرم بابامو میخواد،دلم باران کوچولومو میخواد
حالا فهمیدی؟حالا فهمیدی چرا گریه میکنم؟
سرمو گذاشتم رو سینش و گریه کردم
دستش و تو موهام فرو کرد و چیزی نگفت
سرشو گذاشت رو سرمو *نو ا زش *م کرد
دلم میخواست بدونم چرا اجازه نمیده خانوادمو ببینم مطمینم یه موضوع دیگه ای بود که اجازه نمیداد
وگرنه تا حالا هیچکس با یه دختر اینکارو نکرده بود
وقتی گریم تموم شد سرمو از رو سینش بلند کردمو گفتم
-میخوام بدونم چرا نمیذاری ببینمشون؟بهم نگو فقط به خاطر طلبت باشه؟
با کلافگی گفت
-الان نه بهار میفهمی؟الان وقتش نیست
با هق هق گفتم
-ولی من میخوام….
نذاشت ادامه حرفمو بزنم و با داد گفت
-گفتم الان نه فهمیدی؟
با صدای دادش ارش بیدار شد و شروع کرد گریه کردن
با یغض به کامران نگاه کردم و بدون توجه به ارش دوییدم طرف پله ها وقتی رفتم تو اتاق درو محکم کوبوندم بهم رو تخت به پشت دراز کشیدم و به اشکام اجازه دادم اروم اروم بیاد پایین
با باز شدن در پتو رو کشیدم رو سرمو به کامران محل ندادم
اومد کنارم نشست و پتورو از روم کشید
-خانومم بلند شو ببین ارشی داره گریه میکنه،بلند شو دلت میاد اشکاشو ببینی؟
دستشو کشید رو موهام که داد زدم
-به من دست نزن فهمیدی؟
-خیل خوب خانومی پاشو من به جهنم پاشو به ارش شیر بده
ارش تو بغلش بود و داشت گریه میکرد
از جام بلند شدمو ارش از تو بغلش گرفتم و پشتم و کردم بهش و به ارش شیر دادم
اومد جلوم نشست و با دیدن اشکام گفت
-الهی قربونت برم گریه نکن ،خوب نیست با اشک به بچه شیر بدی ها
جوابشو ندادم
ارش و ازم گرفت و که باعث شد گریه ارش در بیاد
-چیکار میکنی؟
با جدیت گفت
-اشکاتو پاک کن زود باش گفتم بعد بهت توضیح میدم یعنی بعد توضیح میدم
دستمو طرفش دراز کردمو گفتم
-بده بچه رو کوری نمی بینی داره گریه میکنه
-به درک زود باش پاک کن ،گریه کنه بهتر ازونه که این شیر کوفتی و بخوره
صدای گریه ارش رو اعصابم بود واسه همین سریع اشکام و پاک کردمو ارش و از توبغلش قاپیدم
-جونم عزیزم!اروم باش مامانی،اروم
*بدن*و گذاشتم تو دهنش که باعث شد گریشو تمو کنه

کامران وقتی دید محلش نمیذارم بلند شدو از اتاق رفت بیرون و در و محکم بهم کوبید که صدای ارش باز دوباره در اورد
بلند داد زدم
-دیوانه روانیییییی
-عمتههههههههههه
-گمشووووو
جوابمو نداد
وقتی ارش خوابش برد اروم از خودم جداش کردم و روی تخت گذاشتمش خودمم روی تخت دراز کشیدم
قرار بودهفته بعد خواهر و برادر کامران بیان ایران
کم کم چشام رو هم افتاد و خوابم برد
……………………..
یک هفته بعد
کم و بیش با کامران اشتی کرده بودم
-بهار زود باش بابا داری چیکار میکنی الان هواپیما فرود می اد
-خیل خوب واستا اومدم دیگه
قرار بود بریم فرودگاه دنبال بچه ها
ارش و اماده کرده بودم و داده بودمش دست باباش
منم لباسامو با کامی ست کردمو راه افتادم طبقه پایین
-بریم
کامران همونطور که ارش تو بغلش بود از روی مبل بلند شدو گفت
-چه عجب
بعد اینکه درو قفل کردم سریع سوار شدم و کامران بچه رو داد دستم
-برو بغل مامانی ارش
دستامو دراز کردمو گفتم
-بیا جیگر مامان

  • ۹۹/۰۸/۱۹

به خاطر پدرم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی