نوشین سریع اومد کمکم و تشک و جمع کرد و بهم گفت که بشینم
بعدم رو کرد طرفم و گفت
-راستی مامان کوچولو یادم رفت معرفی کنم نازلی جون دختر خاله علی
سری واسه دختره تکون دادم و گفتم
-خوشبختم
اونم سرشو تکون داد
اوف دختره ی پررو انگار از دماغ فیل افتاده پایین حالا خوبه همه جاشم عملیه با اون همه ارایشیم که کرده شده شبیه دلقکا
نوشین رفت طرف ارش و گفت
-ای جونم خاله قربونت بره عزیز دلم،ببین چه خوشگل خوابیده
رفتم اشپزخونه و واسشون شربت اوردم
خاله نجمه-بشین عزیزم چرا هی سرپایی
داشتم از درد میمردم ولی با این حال گفتم
-خوبم خاله نگران نباشین
کنار خاله نشستم دوباره ارش بلند شده بود و گریه میکرد
هرکاری میکردم شیر نمیخورد
خاله گفت
-مادر شاید جاش و کثیف کرده
سرمو تکون دادم راست میگفت
از ساک ارش که همون پایین بود پوشکش و برداشتم وقتی باران بچه بود پوشکش و من عوض میکردم واسه همین بدم نمیومد
سریع پوشکش و عوض کردم و شلوارشو تنتش کردم
ساعتای بک بود که به کامران زنگ زدمو گفتم میاد ناهارم بگیره علیرم با خودش بیار خونه
علی و کامران با خنده وارد خونه شدن به نوشین گفتم بره از بالا واسم لباس بیاره
کامران با دیدن نازلی اخمی کردو به سردی جوابشو داد ولی نازلی با اشتیاق حالش و پرسید مشکوک شدم به این کارشون
کامران غذاها رو داد دست نوشین و رفت طرف ارش که چشاش و باز کرده بود داشت دورو ورش و نگاه میکرد
بغلش کرد و با ذوق گفت
-وای پسر من و نگاه کن،جیگر من و نگاه کن ،نفس من و ببین چه خوشگله
با شوخی از تو اشپزخونه صداش زدم
-کامران خان قرارمون یادت رفت
سریع ارش و گذاشت بغل خاله و گفت
-نه خانومی من غلط کردم
علی زد تو سر کامران و گفت
-خاک تو سر زن ذلیلت هنو هیچی نشده وا دادی؟حالا چرا قراری گذاشتی؟
قرار نشد فضولی کنی دیگه علی ها
-هی بهار بگو ببینم چیکار کردی که این بچه اینفدر زود وا داده؟
خندیدم و میز و چیدم و همه رو واسه ناهار صدا کردم
بچه رو از دست خاله گرفتم و گفتم بشینه سر میز
خودمم رفتم تو هال نشستم وقتی دیدم نازلی خودشو بغل کامران جا داد خون خونمو میخورد میخواستم پاشم از وسط نصفش کنم
نوشین سریع ناهارشو خورد اومد بچه رو از من گرفت تا من ناهار بخورم
رفتم وسط علی و کامران نشستم و ناهارم و خوردم
داشتم میز و جمع میکردم که گریه ارش بلند شد
نوشین از تو هال صدام زد
-بهار بیا عشق خاله داره گریه میکنه
-بده باباش دارم سفره رو جمع میکنم
-کامران نیست رفت دستشویی
میزو نصفه ول کردمو رفتم ارش و بغل کردم
علی که فهمید معذبم بلند شدو رفت جلوی تلویزیون نشست و خودشو مشغول کرد منم با خیال راحت به جوجوم شیر دادم
با حرفی که خاله زد هم من هم کامران رفتیم تو فکر
-بهار جان خاله تو نمیخوای ادامه تحصیل بدی؟
-اخه….با این بچه؟….بعدشم من که ازدواج کردم مدرسه شبانه باید برم
نازلی با تعجب گفت
-مگه چند سالشه؟مدرسه میره؟
خاله-۱۶ سالشه مادر اره یکمی واسه ازدواج عجله داشته
نازلی با تحقیر نگاهی بهم کرد و گفت
-بایدم داشته باشه
از عصبانیت سرمو انداختم پایین و خودمو با ارش مشغول کردم
کامران-خوب خاله داشتین میگفتین
این حرفو که زد انگار اب سردی بود رو اتیش خیلی خوب کنفش کرد و محلش نداد
-اره مادر داشتم میگفتم
بعدم چشم غره ای تحویل نازلی داد
-شما خوب ببریدش اموزشگاه ثبت نامش کنید اینطوری بهترم هست
کامران سری تکون داد و به فکر فرو رفت
-نوشین جان میشه میوه هارو از تو یخچال بیاری؟
-اره عزیزم چرا نمیشه
بعد خوردن میوه خالشون عزم رفتن کردن
کامران ادامه میزو جمع کردو بالشش و رو زمین انداخت و چشاش و بست
-کامران پاشو برو بالا بخواب کمرت درد میگیره
با چشم بسته جواب داد
-نه همینجا خوبه
چیزی نگفتم
اونم گرفت خوابید ارش و که خوابیده بود کنار کامران گذاشتم ورفتم از تو اتاق پتو اوردم و روی کامران انداختم و رفتم اشپزخونه تا ظرفا رو بشورم
اروم کارا رو میکردم که بیدارشون نکنم
بعد شستن ظرفا خسته شده بودم ولی خوابم نمیومد
گوشی کامران که روی میز بود روشن خاموش میشد رفتم طرفش و جواب دادم
-بله؟